تبليغاتX
مح شفی تولهی اثر استاد تقی آصفی
بسکی مسش کردیم هم نو و هم او بهبهو............شو که خوسیدم مبینم تا صبی خو بهبهو

استاد تقی آصفی

بار هزار حسرت را به دوش می کشیم هنوز..

که یک عمر خاطره هایمان را در تابوت گذاشتیم و بردیم...

سایه های اندوه سنگین شده اند.چهل روز است که پرستوی مهاجر به وصال رسیده است..

چهل روز است که نیمه های شب صدای مرغ سحر را نمی شنود..

چهل روز است که وجدان شهر به خواب رفته است.

چهل روز است که می گوییم "پرواز را به خاطر بسپار.."مرگ پایان کبوتر نیست..

اما واقعیت تلخ تر از این حرف هاست.هنوز نمی دانیم چقدر دست نوشته و دل نوشته هست که یتیم شده است..

معلم فریاد می زند هنوز:

كتـابيم نوشتـــه ســــــي بِـيـْبـونـيـا……. كِه نَعْفــِــيْ هَوُي روز روشِه ديـــــــا

یاد "مح شفی تولهی" بخیر…

 و حالا این ماییم و ادامه ی تاریخ زندگی در این شهر..

راستی چهل روز گذشت..

و اینک در آستانه ی چهلمین روز هجران شاعر،محقق و نویسنده ی فقید بهبهانی،زنده یاد،روان شاد استاد تقی آصفی روز پنجشنبه،31 اردیبهشت 88،در مسجد حضرت آیت الله ناظم الشریعه (ره) گرد خواهیم آمد و دل های تنگ خویش را به دیدار تنهاییش خواهیم برد..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط صادق آصفی  | 

تقی آصفیبهبهان نبودم...چند ساعت با بهبهان فاصله داشتم که خواهرم اول صبح پیام داد و شوکه ام کرد...فقط با چند کلمه...:"سلام.صبح،دایی حمید.."

همین چند کلمه کافی بود تا بدانم چه مصیبتی بر سرمان آمده و خودم را سبک کنم...به مراسم تشییع هم نرسیدم...

ولی خوشحالم که اگر لحظات آخر کنارش نبودم،روزهای آخرم را با او بودم...

دور از بهبهان و با رفتن دایی،فقط بی اختیار این شعر میثم را زمزمه میکردم:

"یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می شود...کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم..."

3:30 صبح بود که ترکمان کرد...

دایی جان؟میدانم نامرادی ها و نا مردمی ها چه به روزت آورده بود در این شهر قدر نشناس و...

تو خاموشی،اما من میخوانم که میدانم حرف دل تو هم همین است:

"تا که بودیم نبودیم کسی،کشت ما را غم بی هم نفسی،تا که رفتیم همه یار شدند،خفته ایم و همه بیدار شدند،قدر آیینه بدانیم که هست،نه در آن وقت که افتاد و شکست.."

اما چه کنیم که در این شهر هر آیینه که شکست یادمان می افتد چه جلوه هایی که داشت و ندانستیم...و یا داشت و نخواستیم بدانیم..

و چه جالب و شاید دردناک،که تو هم در 69 سالگی رفتی...

4 روز،فقط 4 روز مانده به تولدت...

تو هم در 69 سالگی رفتی مثل مرتب که در 69 سالگی رفت...

تو هم در 69 سالگی رفتی مثل سید که در 69 سالگی رفت...

دایی جان تو رفتی،اما رو سیاهیش ماند برای آنانی که طلایه دار و صاحبان فرهنگ و هنر این شهرند...

متولیان و بانیان فرهنگ و هنر بهبهان به تو بی توجهی کردند،اما بودند کسانی که عاشقانه دوستت داشتند..

حال،آن هایی باید شرمنده شوند که نگذاشتند با وجود درخواست شعر از سوی خودشان،شعر تو در "گپ دل 2 و 3" خوانده شود..

آن هایی باید شرمنده باشند که میخواستند با یک برنامه ریزی 3 روزه برایت نکوداشت برگزار کنند...

چه اهمیتی داشت که با بودجه ی مصوبشان و برنامه ریزی و تبلیغات فضاحت باری که تدارک دیده بودند نام تو و وجود تو لگد مال شود؟

مهم این بود که...

خوشا به حالت که از این همه بی توجهی فارغ شدی...

کاش به فکر زنده ها باشند...

این روزها چه غریبانه برایت سروده اند که:


من در سکوت غمت گریه می کنم......................باخاطرات چشم نمت گریه می کنم


گفتی غریب تر ز من دل شکسته نیست........با ترکه های این سخنت گریه می کنم

*****

در روزگار درد،تو را سر بریده اند................خط بر تمام روح تو شیدا کشیده اند


فی الجمله این همه مردم که آمدند.................آیا تورا و درد تورا خوب دیده اند؟

*****

با شما هستم شما حور و پری...............................دایه های مهربان از مادری


حال وقتی "آصفی" اینگونه رفت.......................قدر گوهر هم نداند گوهری

 

روحت شاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط صادق آصفی  |