تبليغاتX
مح شفی تولهی اثر استاد تقی آصفی
بسکی مسش کردیم هم نو و هم او بهبهو............شو که خوسیدم مبینم تا صبی خو بهبهو

دو قطعه شعری که در ادامه پیش رو دارید از جناب آقای اکبر معصومی،معلم پایه اول دبستان شهید نهایی بهبهان و از شاگردان استاد تقی آصفی است که به تازگی به دست ما رسانده اند.

از ایشان نهایت سپاس را داریم:

1)

که از درد تو آگه شد نمیدانم،کدامین دل به حالت سوخت در آتش نمیدانم..

ولی آنقدر میدانم،که در تنهایی مطلق سرشک ماتم و اندوه از چشم تو جاری بود و لبخندی به لبهای همیش سرد سرد تو..

گمانم خنده ی سردت ز جور بی وفاییهاست..

تو را شاگرد بسیار است ای استاد،همه دانا و با فرهنگ..

نمیدانم به سوگ تو چرا اینقدر خاموشند؟به مرگ چون تو استادی چرا نیلی نمی پوشند؟

تو بودی عاشق شهر و دیار مرد خیز بود..

چه زیبا شعر میگفتی که بعد از سالها گفتار شیرینت بها دارد...

کنار گور سردت اشک باریدن صفا دارد..

ز دل بیرون نخواهد شد که او بر دیده جا دارد..

بخواب آرام ای استاد...

2)در سوگ استاد تقی آصفی

چرا استاد در اندوه و ماتم بود؟چرا مانوس با غم شد،مگر خود در پی غم بود؟

مدامش خنده ها بر لب ولی در سینه آتش داشت..

به دل صد روزن ویران که هر روزن سخنها داشت از دردش..

ز نای دل برون می ریخت آه و ناله ی سردش به شبهای سیاه بی کشی با دیده ای تاریک و گریان و دلی بریان حکایت داشت از غربت..

مدام از کهنه زخم خویش می نالید..

چه زخمی بود کز مرهم مداوایش نمی کردند...؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط صادق آصفی  |